ریسمان بر گردن خورشید

عده زیادی از هواداران خلیفه وارد خانه میشوند ، به سراغ علی (ع) میروند.
جمعیت آنها بسیار زیاد استی، آنها با شمشیرهای برهنه آمده اند. علی (ع) تک و تنهاست.
آیا علی با این مردم جنگ خواهد کرد؟
نه، او به پیامبر قول داده است که در بلاها صبر کند تا اسلام باقی بماند ، اگر بین مسلمانان جنگ داخلی روی دهد دیگر از اسلام هیچ اثری باقی نخواهد ماند.
آنها میخواهند آن حضرت را از خانه بیرون ببرند ، اما نمیتوانند ، هرکاری میکنند نمیتوانند او را از جای خود حرکت دهند.
به راستی چه باید بکنند؟
یکی میگوید:
- بروید ریسمان بیاورید.
- ریسمان برای چه؟
- باید ریسمان به گردن علی (ع) بیاندازیم و او را به مسجد ببریم!
- فکر خوبی است.در این میان فاطمه (علیها سلام) به همسرش نگاه میکند، می بیند همه گرد او حلقه زده اند و می خواهد او را به مسجد ببرند.

امروز علی (علیه السلام) تک و تنها مانده است ، هیچ یار و یاوری ندارد.
آنها ریسمان سیاهی را به گردن علی انداخته اند و او را می کشند.
خدایا! این چه صبری است که تو به علی داده ای!
چقدر مظلومیت و غربت!
می خواهند علی را از خانه بیرون ببرند!
فاطمه از جای خود بر می خیزد!
آری ، تنها مدافع امامت قیام می کند.
او می آید و در چهار چوبه در می ایستد ، دستان خود را به طرف دیگر چهار چوبه در می گیرد.
آری ، او راه را می بندد تا نتوانند علی را ببرند.
باید کاری کرد ، فاطمه هنوز جان دارد، باید او را نقش برزمین کرد!!!

عمر به قنفذ اشاره می کند او با غلاف شمشیر میزند.
خود عمر هم با تازیانه میزند…
بازوی فاطمه از تازیانه ها کبود میشود.

وای بر من!
این بار به قصد کشتن ، فاطمه را می زنند ، آری ، تا زمانی که فاطمه زنده است نمیتوان علی را برای بیعت برد.
باید کاری کرد که فاطمه نتواند راه برود ، باید او را خانه نشین کرد.
عمر لگد محکمی به فاطمه می زند ، آنجاست که صدای فاطمه بلند می شود : ای فضه مرا دریاب ، به خدا محسن مرا کشتند.
و فاطمه بی هوش بر روی زمین می افتد.

همسفر خوبم!

یاس نیلی دیده ای؟
همسری را خورده سیلی دیده ای؟
در میان شهر خود ، بی غمگساری دیده ای؟
همچو مولایم علی خیبر شکن؛
اما غریب ِ دست بسته در وطن ؛ باور ندارم دیده ای!
یا که همچون ، محسن
آن گوهر شش ماهه زهرای اطهر ، کی دیده ای؟؟؟


اکنون آنها میتوانند با خیال راحت علی را به مسجد ببرند.
علی نگاهی به همسرش می کند و فضه را صدا میزند و از او می خواهد که فاطمه را کمک کند چرا که اکنون دیگر محسن ، شهید شده است.
ملائکه همه در تعجب از صبر علی هستند.
آری این همان عهدی است که پیامبر در روزهای آخر زندگی خود از علی گرفت.
آن لحظه ای که پیامبر به او گفت: علی جان ! بعد از من ، مردم جمع می شوند ، حق تو را غصب م کنند و به ناموس تو بی حرمتی می کنند ، تو باید در مقابل همه اینها صبر کنی.
و علی هم در جواب پیامبر چنین گفت: ای رول خدا ، من در همه این سختی ها و بلاها صبر میکنم.
چرا علی باید همه اینها را به چشم خود ببیند و صبر کند؟
برای اینکه امروز ، اسلام عزیز به صبر علی نیاز دارد ، فقط صبر اوست که می تواند اسلام واقعی را حفظ کند.
علی علیه السلام خود و همسرش را فدای دین خدا می کند ، آری ، این خاندان آماده اند کتا همه هستی خود را برای دفاع از دین خدا فدا کنند.
این آغاز راه است ، محسن اولین شهید این راه است ، کربلا هم در پیش است…

فاطمه اکنون بر روی زمین افتاده است ، مردم این شهر فقط نگاه می کنند!!!
وای بر شما ای مردم!
مگر شما به چشم خود ندیدید که پیامبر هرگاه فاطمه را میدید با احترام در مقابلش می ایستاد؟



چرا این قدر زود فراموش کردید که فاطمه پاره تن پیامبر شماست

منبع:کتاب فریاد مهتاب.نویسنده:مهدی خدامیان آرامی

  • 5 stars
    نظر از: صدرارحامی
    1391/01/20 @ 01:19:59 ب.ظ

    صدرارحامی [عضو] 

    موفق باشید

  • نظر از: الزهرا (س) نصر
    1391/01/20 @ 01:19:29 ب.ظ

    الزهرا (س) نصر [عضو] 

    بعله کربلا بودیم ودعای گوی همه دوستان وبلاگی :)
    ___________________
    زیارت قبول. میدیدم نیستید. پس یه جای خوب بودید. خوش به سعادتتون. ان شالله سفر مکه و مدینه

نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی

درخواست بد!

پارامتر های درخواست شما نامعتبر است.

اگر این خطایی که شما دریافت کردید به وسیله کلیک کردن روی یک لینک در کنار این سایت به وجود آمده، لطفا آن را به عنوان یک لینک بد به مدیر گزارش نمایید.

برگشت به صفحه اول

Enable debugging to get additional information about this error.