صافی



شخصی نزد همسایهاش رفت و گفت:



گوش کن! میخواهم چیزی برایت تعریف کنم.دوستی به تازگی در مورد تو میگفت…



همسایه حرف او را قطع کرد و گفت:



قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذراندهای یانه؟



- کدام سه صافی؟



- اول از میان صافی واقعیت. آیامطمئنی چیزی که تعریف می‎کنی واقعیت دارد؟



- نه. من فقط آن را شنیدهام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.



همسایه سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذراندهای.مسلما



چیزی که میخواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالیام می شود.



- دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.


- بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی
کند،حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است.آیا چیزی



که میخواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟



- نه، به هیچ وجه!


همسایه گفت: پس اگر این حرف،



نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید،


آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی…

تلنگری بر اندیشه

 


ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند


و چون دریا آرام شدخود را اسیر تور صیادان دیدند


تلاطم های زندگی حکمتی از خداوند است


پس از خدا بخواهیم


دلمان آرام باشد نه دریای دور و برمان.

چقدر انتظار

چقدر انتظار………


‎ دوازدهمين ماه آمد و به نیمه رسید

اما دوازدهمين ماه هنوز نيامد ……………

حضور قلب

استاد اخلاق دکتر آقا تهرانی می فرمودند: برخی می پرسند چرا ما حضور قلب نداریم؟
من میگم چرا حضور قلب داشته باشیم با این همه بلایی که سر چشم و گوش و قلب و ذهن و قوه خیال مون میارم. وقتی تو روز اینها رها هستند و آزاد بدون محدودیت همه جا می روند و کانال شون رو همه چیز باز است اگر حضور قلب داشته باشیم جای تعجب داره.
بعد می گفتند یکی از مسئولان نظام تصاویری را جمع آوری کرده بودند به من گفتند بایید ببینید جوانان ما چه می بینند.
گفتم اصرار نکنید من نمی بینم. لازم نیست من هم ببینم و بفهمم که چه می بینند. و ذهن و خیال و فکرم را آلوده کنم

ماجرای متنبه شدن آیت الله بهاءالدینی به دلیل بداخلاقی با مادر

در ماه مبارک رمضان، علاوه بر کارهای روزانه، گاهی ساعتی نزد مادرم می ماندم و پس از صرف افطار به ادامه درس و بحث و مطالعه می‌پرداختم.
شبی دیر وقت به خانه برگشتم، به طوری که یک ساعت بیشتر به اذان صبح نمانده بود!هنگامی که وارد خانه شدم، مادرم را چنان ناراحت و آشفته خاطر دیدم که ناگهان به سوی من آمد و گفت: چرا این قدر دیر کردی؟! از ناراحتی و نگرانی تا الان نخوابیده ام.

و بنده با غرور جوانی ای که داشتم، به جای اظهار محبت و عذرخواهی از ایشان گفتم:

بی خود نخوابیده اید، می خواستید بخوابید.اما چندی نگذشت که چوب این برخورد غلط را خوردم. هر چند آن شب در پی کار خوب و پسندیده بودم، ولی به خاطر پایمال کردن حقوق دیگران و اذیت پدر و مادر تنبیه شدم.

فروردین 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31