فایده صدقه


حضرت عیسى علیه السلام به جمعى گذشت كه شادى مى كردند، سبب شادى آن ها را
پرسید: خطاب به آن حضرت عرض كردند:
یا روح الله ! دختر فلانى را امشب براى فلان مرد به عروسى مى برند.
حضرت عیسى علیه السلام فرمود:
امروز شادى مى كنند ولى فردا گریان خواهند بود.
یكى پرسید:
چرا اى پیغمبر خدا؟
فرمود:
به جهت آن كه عروس آن ها امشب خواهد مرد.
این سخن سبب اختلافى میان پیروان آن حضرت و منافقان گردید، تا چون روز دیگر شد به نزد آن دختر آمده او را سالم در جاى خود دیدند، ازاین رو به نزد حضرت عیسى علیه السلام رفته گفتند: یا روح الله ، آن عروسى را كه دیروز گفتى خواهد مرد، نمرده است!
عیسى علیه السلام فرمود:
خدا هرچه خواهد میكند، اكنون ما را به نزد وى ببرید، آنان با عجله حضرت عیسى علیه السلام را بدان جاآوردند و دَر خانه را زدند، شوهر آن زن (تازه عروس ) بیرون آمد، حضرت عیسى علیهالسلام به او فرمود:
از همسرت اجازه بگیر من به نزدش ‍ مى روم .
داماد به داخلخانه رفت و به همسرش گفت
: حضرت روح الله علیه السلام با جمعى بر دَر خانه اند. آنزن در چادر رفت ، و عیسى علیه السلام داخل شده بدو فرمود:
دیشب چه كار خیرى كردى؟
پاسخ داد:
اضافه بر كارهاى قبل خود كارى نكردم .
در هر شب جمعه سائلى بر درخانه مى آمد و ما خوراك یك هفته را به او مى دادیم ، دیشب نیز سائل مزبور آمد و منو اهل خانه هر كدام به كارى سرگرم بودیم و كسى متوجه او نشد. یك بار فریاد زد كسى پاسخش را نداد، بار دوم صدا زد كسى جوابش را نداد تا چند بار صدا زد و من صداى اورا شنیدم بطور ناشناس برخاستم و به اندازه معمول هر هفته به او خوراكى دادم و رفت.
حضرت عیسى علیه السلام كه این سخن را از وى شنید به او فرمود:
از جاى خودبرخیز.
و چون آن زن از جاى خود برخاست ، یك افعى (درشت ) چون شاخه درخت ، در زیر اوبود كه دُم خود را به دندان گرفته بود.
عیسى علیه السلام فرمود:
به خاطر آن عملیكه انجام دادى خداوند این بلا را از تو دور گردانید.


منبع:داستاتهای شگفت انگیز ازصدقه وفواید ان
مولف:آرزمی

شکایت از روزگار


مفضل بن قیس ، سخت در فشار زندگی واقع شده بود .
فقر و تنگدستی ، قرض و مخارج زندگی او را آزار می‏داد . یك روز در محضر امام صادق ، لب‏ به شكایت گشود و بیچارگیهای خود را مو به مو تشریح كرد :
” فلان مبلغ‏ قرض دارم ، نمی دانم چه جور اداء كنم ، فلان مبلغ خرج دارم و راه در آمدی‏ ندارم ، بیچاره شدم ، متحیرم ، گیج شده‏ام ، به هر در بازی می‏روم به رویم‏ بسته می‏شود . . . “
در آخر از امام تقاضا كرد درباره‏اش دعایی بفرماید و از خداوند متعال بخواهد گره از كار فرو بسته او بگشاید .
امام صادق ، به كنیزكی كه آنجا بود فرمود :
” برو آن كیسه اشرفی كه‏منصور برای ما فرستاده بیاور ” .
كنیزك رفت و فورا كیسه اشرفی را حاضر كرد
. آنگاه به مفضل‏ بن قیس فرمود :
” در این كیسه چهار صد دینار است و كمكی است برای‏ زندگی تو ” .
- ” مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم این نبود ، مقصودم فقط خواهش‏ دعا بود ” .
- ” بسیار خوب ، دعا هم می‏كنم .
اما این نكته را به تو بگویم ، هرگز سختیها و بیچارگی های خود را برای مردم تشریح نكن ، اولین اثرش این است‏ كه وانمود می‏شود تو در میدان زندگی زمین خورده‏ ای و از روزگار شكست‏ یافته ‏ای
در نظرها كوچك می‏شوی .
شخصیت و احترامت از میان می‏رود “.

” لا تخبر الناس بكل ما انت فیه فتهون علیهم » ” .


بحارالانوار، جلد 11 ، صفحه . 114

جوان ثروتمند و پند عارف

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد
بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم !
عارف گفت: ….


دیگر دیگران را نمی بینی !
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند : شیشه
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی
این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری،
تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری

داستانی عجیب از غیبت

انس بن مالك مى‏گويد : روزى رسول خدا صل الله ‏عليه‏ و‏آله امر به روزه فرمود و دستور داد كسى بدون اجازه من افطار نكند . مردم روزه گرفتند ، چون غروب شد هر روزه‏دارى براى اجازه افطار به محضر آن جناب آمد و آن حضرت اجازه افطار داد .
در آن وقت مردى آمد و عرضه داشت : دو دختر دارم تاكنون افطار نكرده‏اند و از آمدن به محضر شما حيا مى‏كنند اجازه دهيد هر دو افطار نمايند حضرت جواب نداد ، آن مرد گفته‏اش را تكرار كرد ، حضرت پاسخ نگفت ، چون بار سوم گفتارش را تكرار كرد ، حضرت فرمود : روزه نبودند ، چگونه روزه بودند در حالى كه گوشت مردم را خورده‏اند ، به خانه برو و به هر دو بگو استفراغ كنند ، آن مرد به خانه رفت و دستور استفراغ داد ، آن دو استفراغ كردند در حالى كه از دهان هر يك قطعه‏اى از خون بسته بيرون آمد ، آن مرد در حال تعجب به محضر رسول خدا صلى‏الله‏ عليه‏ و‏آله آمد و داستان را گفت ، حضرت فرمود : به آن كسى كه جانم در دست اوست اگر اين گناه غيبت بر آنان باقى مانده بود اهل آتش بودند ! !


برگرفته از کتاب حکایتهای عبرت آموز استاد حسین انصاریان

اصلا مهم نیست چه اتفاقی افتاده است...

سخنران در حالي که يک بيست دلاري را بالاي سر برده بود از 200نفر حاضردر سمينارپرسيد چه کسي اين 20دلاري را مي خواهد؟؟

همه دستها را بالا برند

بعد پول را مچاله کرد و دوباره گفت هنوز کسي هست که اين 20دلاري را بخواهد ؟

باز همه دستها را بالا بردند

سپس اسکناس را روي زمين انداخت و با پا ،پول را مچاله کرد وباز هم گفت کسي پول را مي خواهد؟

دستها همچنان بالا بود.

سخنران گفت دوستان من شما همگي درس ارزشمندي را ياد گرفتيد.

در واقع چه اهميتي دارد که من اين 20دلاري را چه کار کنم مهم است که شما هنوز آن را مي خواهيدچون ارزش آن کم نشده است.اين اسکناس هنوز 20دلار مي ارزد.

ما در زندگي ممکن است به خاطر شرايطي زمين بخوريم و مچاله و کثيف شويم و احساس کنيم که بي ارزش شده ايم.

اما اصلا مهم نيست که چه اتفاقي افتاده است.

مهم اين است شما هرگز ارزش خود را از دست نداده ايد چون هنوز کساني هستند که شما را دوست داشته باشند.



خداوند هيچگاه بنده اش را فراموش نمي کند.

فروردین 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31