موضوع: "تربیتی"

فامیل خدا

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود وبا نگاه همراه حسرت و اندوه به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد و از سرمای زیاد میلرزید و پاهایش را از سرما از روی زمین جابجا می کرد.خانمی در حال عبور او را دید و به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش.
کودک که حالا احساس گرما می کرد و دیگه نمیلرزید و لباس های تو تنشو دو دستی بغل کرده بود، پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم .
کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید.

افسوس گذشته

پیری برای جمعی سخن میراند،
لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند…
او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت:
وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

معامله ی دنیا با اهلش

حضرت عیسی(ع) با شخصی به سفر رفتند و هر دو گرسنه شدند و هم چنان می‌رفتند تا به روستایی رسیدند. حضرت عیسی پولی به رفیقش داد و بدو فرمود:به این ده برو و غذائی خریداری کن. عیسی(ع) به راز و نیاز مشغول گشت،آن مرد رفت و پس از ساعتی در حالی که سه قرص نان خریده بود،بازگشت و دید عیسی(ع) مشغول عبادت است، منتظر نشست تا عبادت آن حضرت تمام شود ؛ولی چون دید عبادت ایشان طول کشید یک قرص از نان‌ها را خورد. عبادت عیسی(ع) تمام شد و رو بدان مرد کرد و دید دو قرص نان بیشتر نیست فرمود: نان سوم چه شد؟ آن مرد گفت: دو قرص نان بیشتر نبود.دو قرص نان را خوردند و حرکت کردند، در راه که می‌رفتند آن مرد کارهای شگفت انگیز و خارق العاده و معجزاتی از حضرت عیسی مشاهده کرد و هر کدام تعجب وی را برانگیخت و در هر بار حضرت عیسی از او می‌پرسید: نانه چند قرص بود و او در هر بار جواب می‌داد که به حق خدا دو تا بیشتر نبود، تا به ده بزرگی رسیدند که ویران شده بود و در نزدیکی آن سه خشت طلا افتاده بود آن مرد تا چشمش به خشت طلا افتاد گفت: اینها مال من است! حضرت عیسی(ع) بدو فرمود: آری، یکی از اینها مال من است ودیگری از آن توست، و سومی از آن کسی است که نان سوم را خورده!آن مرد فوراً گفت: نان سوم را من خوردم!عیسی(ع) فرمود: همه اینها مال تو باشد.پس از این سخن راه در پیش گرفت و رفت.آن مرد از عیسی جدا شده بر سر خشتهای طلا نشست. سه نفر از آنجا عبور کردند و آن مرد را درکنار خشتهای طلا دیدند. بی‌درنگ او را کشته و خود خشتها را برداشتند.در این هنگام دو نفر از آنها رو به رفیق دیگر خود کرده،گفتند:به این ده برو و برای ما غذائی بیاور. آن شخص به سوی ده حرکت کرد و به دنبال تهیه غذا رفت و پس از رفتن او، آن دو نفر با هم گفتند: خوب است وقتی این مرد باز می‌گردد او را بکشیم و خشت طلای او را نیز میان خود تقسیم کنیم. رفیقش نیز با این پیشنهاد موافقت کرد و خود را آماده کرد تا چون وی بازگردد او را بکشند.شخصی هم که برای تهیه غذا رفته بود باخود فکر کرد که خوب است در غذای آن دو زهری بریزم،هر‌دو را بکشم و خشتهای طلای آن دو را نیز صاحب شوم و همین فکر راعملی کرد و چون بازگشت و غذای مسموم را نزد آن دو گذارد ابتدا آن دو نفر خود او را کشتند و سپس خود به خوردن غذا مشغول شده و خودشان نیز مردند.عیسی(ع) از همان راه بازگشت و آن چهار جنازه را که بر سر خشتهای طلا دید، فرمود:«اَلدُّنیا هکَذا تَفعَلُ بأَهلِها؛دنیا با اهل خود چنین معامله می‌کند.
پی‌نوشت:

1. به نقل از کتاب کیفرگناه و عواقب آن اثر استادسیدهاشم رسولی محلاتی

به اندازه فاصله زانو تا زمین!

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:
فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟
استاد اندکی تامل کرد و گفت:
فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و

در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:” من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. “
دومی کمی فکر کرد و گفت:” اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت.”
آندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:
وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل خدای کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.
بعد از این نقطه صفر (سجده) است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی خدای خود دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم…
فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است.

آهنگری که روحش را وقف خدا کرده بود

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده.
آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.
سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.
آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:
گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم.
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :
«خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرفنظر نکن تا شکلی را که می‌خواهی ، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندی ادامه بده ؛ هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن».

فروردین 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31