
حواسمان باشد
پنجشنبه 90/12/18
بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!
می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی …
گذشت و به مقصد رسیدیم .
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم .
با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد .
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!

دستگیره محکم ایمان
پنجشنبه 90/12/18
تا آخر هيچيك از شاگردان نتوانست به سؤالي كه معلم عاليقدر طرح كرده بود جواب درستي بدهد . هر كس جوابي داد و هيچيكدام مورد پسند واقع نشد . سؤالي كه رسول اكرم(ص) در ميان اصحاب خود طرح كرد اين بود
(( در ميان دستگيره هاي ايمان كداميك از همه محكمتر است ؟))
يكي از اصحاب :((نماز ))
رسول اكرم :(( نه ))
ديگري :((زكات ))
رسول اكرم :(( نه ))
سومي :(( روزه ))
رسول اكرم :(( نه ))
چهارمي :(( حج وعمره ))
رسول اكرم :(( نه ))
پنجمي :(( جهاد ))
رسول اكرم :(( نه ))
عاقبت جوابي كه مورد قبول واقع شود از ميان جمع حاضر داده نشد ؛ خود پيامبر فرمود :(( تمام اينهايي كه نام برديد كارهاي بزرگ و با فضيلتي است ؛ ولي هيچكدام از اينها آنكه من پرسيدم نيست . محكمترين دستگيره هاي ايمان دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست .))
منبع: کافی. ج 2 ص 125. حدیث 6

نقش کاغذ
پنجشنبه 90/12/18
مورچهاى بر صفحه كاغذى مىرفت . از نقشها و خطهايى كه بر آن بود، حيرت كرد . آيا اين نقشها را، كاغذ خود آفريده است يا از جايى ديگر است؟ در اين انديشه بود كه ناگاه قلمى بر كاغذ فرود آمد و نقشى ديگر گذاشت . مور دانست كه اين خط و خال از قلم است نه از كاغذ .
نزد مورچگان ديگر رفت و گفت: مرا حقيقت آشكار شد . گفتند: كدام حقيقت؟ گفت : بر من كشف شد كه كاغذ از خود، نقشى ندارد و هر چه هست از گردش قلم است . ما چون سر به زير داريم، فقط صفحه مىبينيم؛ اگر سر برداريم و به بالا بنگريم، قلمى روان خواهيم ديد كه مىچرخد و نقش و نگار مىآفريند .
در ميان مورچگان، يكى خنديد . سبب را پرسيدند . گفت: اين كشف بزرگ را من نيز كرده بودم؛ ليك پس از عمرى گشت و گذار بر روى صفحات، دانستم كه آن قلم نيز، اسير دستى است كه او را مىچرخاند و به هر سوى مىگرداند . انصاف بده كه كشف من، عظيمتر و شگفتتر است .
همگان اقرار دادند به بزرگى كشف وى . او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئيس فيلسوفان خواندند. چه، تاكنون مىپنداشتند كه نقش از كاغذ است و اكنون علم يافتند كه آفريدگار نقشها، نه كاغذ و نه قلم است؛ بلكه آن دو خود اسير ديگرىاند .
اين بار، مورى ديگر گريست . موران، سبب گريهاش را پرسيدند . گفت: عمرى بر ما گذشت تا دانستيم نقش را قلم مىزند نه كاغذ . اكنون بر ما معلوم شد كه قلم نيز اسير است، نه امير . ندانم كه آيا آن اميرى كه قلم را مىگرداند، به واقع امير است، يا او نيز اسير امير ديگرى است و اين اسيران، كى به اميرى مىرسند كه او را امير نيست؟

" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد"
پنجشنبه 90/12/18
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل
مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از
كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد
. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و … با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر
نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار
داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن
سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : ” هر سد و مانعي مي
تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد