
کریم
دوشنبه 91/02/04
درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور میكرد.
چشمش به شاه افتاد با دست اشارهای به او کرد.
كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.
كریم خان گفت: این اشارههای تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه میخواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه میخواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد…
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشارهای به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست !!!

تابلوهایی برای دیوار زندگی
یکشنبه 91/02/03
تو هر خونه ای وارد میشی ,میبینی که تابلوهای متفاوتی رو به دیوارها نصب کردن, یه خونه پره از تابلوهای طبیعت مثل گل و منظره و درخت و سبزه, یه خونه دیگه عکس های خودشون رو به دیوارها زدن و خونه بعدی شاید اصلا هیچ تابلویی نداشته باشه .
اما در کنار این تابلوها یه قاب های طلایی و زیبا هم وجود داره که فکر می کنم با نصب کردنش تو خونه ها و اینکه آدم هر روز اونها رو ببینه, خیلی میتونه به زندگی پر تلاطم امروز ما آدم ها کمک کنه و بهمون انرژی بده ,تا در مسیر زندگی کم نیاریم و بتونیم با استقامت بیشتری این مسیر رو طی کنیم .
یکی از این قاب ها :
تابلوی گذشت:
(وَ لا تَسْتَوِی الْحَسَنَةُ وَ لاَ السَّیِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذی بَیْنَكَ وَ بَیْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِیٌّ حَمیمٌ : و نیكى با بدى یكسان نیست. [بدى را] به آنچه خود بهتر است دفع كن؛ آنگاه كسى كه میان تو و میان او دشمنى است، گویى دوستى یكدل مىگردد.( فصلت : 34)
2)تابلوی تلاش
(وَ مِنْ رَحْمَتِهِ جَعَلَ لَكُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ لِتَسْكُنُوا فیهِ وَ لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ:و از رحمت اوست كه براى شما شب و روز را قرار داد تا در شب آرامش گیرید و تا (در روز به كسب و كار) از فضل و بخشش او جستجو نمایید، و شاید سپاسگزارید.)( القصص : 73)
متاسفانه یکی از مشکلات اصلی که ما در زندگی با اون مواجه هستیم اینه که میخواهیم صاحب همه چیز در زندگی باشیم بدون اینکه کوچکترین تلاش و کوششی داشته باشیم با نصب این تابلو در زندگی خودتان هر روز قانون تلاش و کوشش به چشم شما میخورد تا بدانید که هیچ چیز بدون سعی و تلاش بدست نمی آید
و به عبارت دیگر
وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى : و اينكه براى انسان جز حاصل تلاش او نيست.( النجم : 39)
3)تابلوی آرامش
(الَّذینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:همان كسانى كه ایمان آوردهاند و دلهایشان به یاد خدا آرام مىگیرد. آگاه باش كه با یاد خدا دلها آرامش مىیابد)(. الرعد : 28)
آرامش امروزه یکی از گمشده های اصلی بشر است زندگی انسان های عصر صنعت و ماشین همیشه آمیخته با اضطراب و نگرانی و دلهره بوده که برای رفع همه اینها و رسیدن به آرامش واقعی این تابلو بهترین راه چاره است
4)تابلوی خوشبختی
(والَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْکَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِکَ وَبِالآخِرَةِ هُمْ یُوقِنُونَ أُوْلَـئِکَ عَلَی هُدًی مِّن رَّبِّهِمْ وَ أُوْلَـئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ: و آنان که به آنچه بر تو و بر پیامبران پیش از تو نازل شده است ایمان میآورند و به آخرت یقین دارند. آنهایند که از هدایتی از جانب پروردگارشان برخوردارند و آنها همان رستگارانند. ))(بقره 4و5)
شبانه روز در جستجوی خوشبختی هستید اما هنوز به ان نرسیده اید ما تابلویی را به شما معرفی می کنیم که میتواند بهترین راهنما برای رسیدن شما به خوشبختی باشد پس از همین امروز خوشبختی را تجربه کنید .
5)تابلوی موفقیت
(وَأَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ :و از نعمت پروردگار خویش [با مردم] سخن گوى)(ضحی 11)
بیان موفقیت ها و پیروزی ها اثرات معجزه آسایی در زندگی دارد و بر روح و جان خود انسان نیز اثر آرام بخشى مى گذارد. یادآورى موفقیت ها سبب مى شود كه انسان كمبودها را كمتر احساس كند، از بیماریها شكوه نكند چرا كه بر سلامت اعضاء دیگر خود شكرگزار است ، بخاطر از دست دادن چیزى جزع و فزع ننماید چرا كه بقیه امكانات خود را بازگو مى كند.
6)تابلوی ازخودگذشتگی
((وَیُؤْثِرُونَ عَلَی أَنفُسِهِمْ وَلَوْ کَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ وَمَن یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ :و دیگران را بر خویش ترجیح میدهند هر چند خود نیازمند باشند و آنان که از بخل خویش درامان مانده باشند رستگارانند.)(حشر9)
7- تابلوی غیبت ممنوع
يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحيمٌ (12)حجرات
اى كسانى كه ايمان آوردهايد! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد، چرا كه بعضى از گمانها گناه است و هرگز (در كار ديگران) تجسّس نكنيد و هيچ يك از شما ديگرى را غيبت نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! (به يقين) همه شما از اين امر كراهت داريد تقواى الهى پيشه كنيد كه خداوند توبه پذير و مهربان است! (12)
واقعا اگه این ایه شریفه رو سر مشق برنامه زندگی خودمون قرار بدیم بسیاری از مشکلات خانوادگی و اجتماعی رو نخواهیم داشت خیلی وقت ها که آدم توجه به مشلات زندگی وزناشوی می کنه از همین بی توجه به دستوراتی هست که ما خیلی وقتها هم شنیدیم وهم خوندیم و هم از عواقب کارش با خبر هستیم ولی انگار اگه دیگران غیبت کردن به عواقب کار دچار می شن برای ما هیچ خطری نداره وقتی به زندگی بعضی افراد که این مسائل رو رعایت نمی کند نگاه می کنیم می بینیم از اون طراوت شادابی که باید داشته باشند خبری نیست چرا که مداوم دنبال این هستند که پشت سر افراد بد گوی کند.
منبع: گفتگوی دینی

آخرین نوشته مردی که خدا را دید + عکس
یکشنبه 91/02/03
به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، روح الله شنبه ای به سال 1336 در ایلام متولد شد و 23 سال بعد ، در ظهر روز پنج شنبه بیستم شهریور 1359 ، یعنی ده روز پیش از آغاز رسمی جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیع ایران اسلامی ، در منطقه مرزی «بهرام آباد »در شهر«مهران» به شهادت رسید .
علی زاهد پور ، یکی از همرزمان شهید درباره ی آخرین روز حیاتِ شهید شنبه ای گفته است:
صبح روز بیستم شهریور ماه ،در سپاه مهران به همراه روح الله بودم .نماز صبح را به جماعت خواندیم .
مشغول تلاوت قرآن شد و سپس اشک ریزان دست به دعا برداشت .بعد به سمت بهرام آباد رفتیم .در آن جا با دشمن تبادل آتش داشتیم. روح الله ،گلوله های خمپاره 120 میلی متری را که همراه داشت خرج گذاری کرد و طبق گراهای قبلی به گلوله باران بعثی ها جواب می داد .
عراق به شدت با تانک ،توپ و خمپاره دهکده متروکه بهرام آباد و باغات و پاسگاه را زیر آتش بار خود داشت و هر بار قسمتی از ساختمان های که در آن پناه گرفته بودیم ،تخریب می شد و ما جای خود را عوض می کردیم .تبادل آتش تا ظهر ادامه داشت .لحظه ای از شدت آتش کم شد و فرصتی شد تا رزمندگان در جویباری که آن نزدیکی بود ، غسل شهادت انجام دهند .روح الله هم غسل شهادت کرد و در کنار دیواری متصل به سنگر خمپاره ،مشغول نوشتن مطالبی شد . ما فکر کردیم گراها را ثبت می کند .نماز ظهر و عصر را که خواندیم ،
آتش شدت پیدا کرد .غذا را نا تمام گذاشت و برگشت پای قبضه ی خمپاره و از من هم خواست تا برایش دیدبانی کنم .گلوله اول تصحیح ،گلوله دوم ،گلوله سوم به هدف خورد . داشت گلوله چهارم را آماده می کرد که توپ دشمن درست وسط سنگر خمپاره فرود آمد .کوهی از گرد و غبار و دود انفجار را پوشاند .
بر سر زنان خودمان را به سنگرش رساندیم .افتاده بود و سجده خون به جا می آورد . وقتی یادداشت هایش را پیدا کردیم ، تازه فهمیدیم مشغول ثبت گرا نبوده.
آن چه خواهید خواند ، متن همان یادداشت است که دقایقی قبل از شهادت روح الله شنبه ای فرمانده واحد عملیات سپاه پاسداران استان ایلام نوشته شده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
به خدا راهم را تشخیص داده ام و خدا را دیده ام و هدف و مقصد را شناخته ام . دشمن را نیز به عیان دیده ام، پس چرا بر این مرکب خوشبختی که گاهی می باشد، به سوی الله به پیش نتازم و قلب دشمنان حق و حقیقت را آماج گلوله هایم قرار ندهم و در این راه به نوشیدن شربت شهادت چون دیگر برادرانم نائل نگردم .
روح الله شنبه ای

انگار من آدم نبودم!!!
یکشنبه 91/02/03
پنچ دقیقه قبل از اینکه برم یک نفر اومد کنارم نشست و گفت: آقا یه خاطره برات تعریف کنم؟
گفتم: بفرمائید!
عکسی به من نشون داد، یه پسر نوزده، بیست ساله ای بود.گفت:
اسمش عبدالمطلب اکبری هست، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود، در ضمن ناشنوا هم بود.یک پسر عموش هم به نام غلامرضا اکبری شهید شده، غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست، بعد با زبون کرولالی خودش، با ما حرف می زد ، ما هم گفتیم : چی می گی بابا؟! محلش نذاشتیم، هرچی سروصدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.
دید ما نمی فهمیم، بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید…
روش نوشت:
شهید عبدالمطلب اکبری، بعد به ما نگاه کرد گفت: نگاه کنید!… خندید، ما هم خندیدیم.
گفتیم شوخیش گرفته، دید همه ما داریم می خندیم، طفلک هیچی نگفت؛ سرش رو انداخت پائین یه نگاهی به سنگ قبر کرد با دست پاکش کرد، سرش رو پائین انداخت و آروم رفت…
فرداش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه¬اش رو آوردند دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند.
وصیت نامه اش خیلی کوتاه بود، اینجوری نوشته بود:
« بسم ا… الرحمن الرحیم ، یک عمر هرچی گفتم به من می خندیدند ، یک عمر هرچی میخواستم به مردم محبت کنم ، فکر کردند من آدم نیستم ، مسخره ام کردند ، یک عمر هرچی جدی گفتم ، شوخی گرفتند ، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خیلی تنها بودم.
اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هر روز با آقام حرف می زدم ، و آقا بهم گفت: تو شهید می شی . جای قبرم رو هم بهم نشون داد ، این رو هم گفتم اما باور نکردید! »
به نقل از: حجت الاسلام انجوی نژاد
منبع

انگشتر عقیقی که ترمیم شد...
یکشنبه 91/02/03
محمد رضا گفت: به علت علاقهای که پدر در بین برادران به من دارد، اگر بیدارش کنم، دیگر نمیگذارد من برگردم. تا بیدار نشده برویم، من آثاری از خودم برایش گذاشتم.
بیدار که شدم، با کسی در مورد این خواب صحبت نکردم، اما دائم چشمم دنبال آثاری از شهید بود که به آن اشاره کرده بود. یکهفته بعد، هفتم محرم بود. زمانی که مادر شهید به سراغ انگشتر میرود، متوجه میشود که انگشتر از محل شکستگی به هم متصل شده! بلافاصله مرا خبر کرد و دیدم که انگشتر، کاملاً سالم است. »
(انگشتر اکنون در موزه شهدای تهران است.)
راوی: پدر شهید خانه عنقا
برگرفته از امتداد