باغبان

باغچه کوچکت همیشه بهاری! کلماتی که بر تخته سیاه می نویسی، ابرهای بهاری اند که باران را به تشنگی گلبرگ ها مهمان می کنند.

همه اتفاقهای تو به گل سرخ می رسند.
پنجره های کلاست را با پروانه ها فرش کرده ای و دیوارهای کلاست را با بوسه شاپرک ها، کاغذدیواری.


نیمکت های کلاس، مثل کلام تو هیچ گاه بوی کهنگی نمی گیرند. کلاست باغچه ای از گل های همیشه بهار است که عطر زندگی را از جانت می آکنند.

نفس هایت رسولان روشنی اند. کلمات تو ساده ترین شکل ترجمه خورشید است ؛ وقتی بر روی مستطیل جامانده بر دل دیوار می نویسی و نور را نقاشی می کنی. گرد گچ های سفید که بر شانه هایت می نشیند، انگار با لبخندی مهربان، دماوند در مقابلمان ایستاده است؛ با همان سربلندی همیشگی.

اگر کسی چروک های پیشانی ات را دنبال کند، به رنج باغبانی می رسد که سال هاست گل هایش را از بیم خزان، به بهارهای در راه سپرده است، باغبانی که هر صبح، با لبخندی بی پایان، بهار را به باغش دعوت می کند.
همه جاده هایی که تو نشان می دهی، به «خرد و روشنی» می رسند. صدای گام هایت، زمزمه محبتی است که پیام آور دنیایی از مهربانی است.
صدایت، قاصدک هایی اند که خبر از آینده ای روشن، از روزهای نیامده برایمان می آورند.

همیشه خستگی هایت را پشت لبخندهای ما گم می کنی؛ لبخندهایی که بوی افتخار و غرور و سربلندی می دهند، لبخندهایی که بوی امید می دهند، لبخندهایی که بوی بالندگی می دهند.

ما ماهیان قرمز کوچکی هستیم که غیر از آب ندیدیم و از هم می پرسیم آب را و تو رودی هستی که به اقیانوس های دور، پیوندمان می دهی و آب را برایمان بخش می کنی.

تو ابری؛ جان تشنه کویری ما را از باران دانش سیراب می کنی.
تو چشمه ای هستی که زلالی را در زیر سایه درخت دانایی، به ما تعارف می کنی. تو به ما یاد می دهی تا مثل همه پرنده ها پرواز کنیم و یادمان می دهی که خویش را به خداوند برسانیم؛ مثل تمام آه هایی که از دل های سوخته می آید.

وقتی که مثل همیشه آرام آرام شروع می کنی به صحبت کردن، انگار قناری های مست، دارند بهار را آواز می کنند! دست های گرمت را می فشاریم که گرم ترین دست دوستی هاست.
آب حیات، همین کلماتی اند که تو به ما می آموزی، بی آنکه چشم طمعی داشته باشی؛ تنها لبخند ما کافیست. کلماتی که تو می آموزی، هیچ گاه فراموش نخواهیم کرد.

ما درس چگونه زندگی کردن را از تو آموخته ایم و تمام دار و ندارمان، کوله باریست از آموخته های تو که سال ها پیش از مسافر شدن، در دست هایمان نهادی تا سربلند به مقصد برسیم.

همیشه دلگرممان کردی تا جاده های پرپیچ و خم زندگی را با امیدواری طی کنیم.
حالا که باغچه زیبایت به بار نشسته، بخند؛ بخند مثل همیشه، تا ما همه خستگی راه را فراموش کنیم.

بخند، زیبا بخند!

بهار جاودانه گل هایی که تو پرورش دادی مبارک باغبان؛

خسته نباشی!



عباس محمدی

جلوه های معلمی استاد شهید مطهری//توضیح مقدمات

استاد در آغاز درس، مقدمات را به خوبی توضیح می‏داد و مشخص می‏کرد که مطلب بر چه مقدماتی مبتنی است، و این خصوصیت باعث می‏شد که هنگام تدریس، اشتباهاتی در ذهن شنونده پیش نیاید… استاد مطهری می‏کوشیدند چیزهایی را که موجب درهم آمیختگی فکری و اشتباه در مطلب می‏شود، نخست توضیح دهند، تا هنگام درس، استدلال به درستی جایگیر شود

جلوه های معلمی استاد شهید مطهری/تاریخچه بحث

ایشان قبل از ورود در اصل درس یک مقدمه تاریخی بیان می‏کردند.

با احاطه‏ای که به اقوال گذشتگان داشتند، سیر تحول یک مفهوم را بیان می‏کردند و ریشه و سابقه مطلب را توضیح می‏دادند تا شاگرد تصور نکند که این بحث مانند قارچی از زمین بدون سابقه سبز شده و بلکه بفهمد که در طول روزگار، این بحث چه سرنوشت و سرگذشتی داشته و از این طریق بتواند جای بحث را در تفکر امروزی مشخص کند.

جلوه های معلمی استاد شهید مطهری//جهت دار بودن


درس و بحث ایشان غالبا و در اکثر قریب به اتفاق موارد،

یک بحث جهت دار بود، یعنی شاگرد می‏فهمید

که این بحث به چه درد می‏خورد.

جلوه های معلمی استاد شهید مطهری//نو بودن مطالب

درس ایشان همیشه نو بود.

استاد مطهری سعی می‏کردند مطالعه را قطع نکنند.

اگر درسی را می‏خواستند مطرح کنند به کتاب جدیدی که برخورد می‏کردند
مطالعه می‏کردند.

ایشان به مجلات مختلف رجوع می‏کردند، مخصوصا به اندیشه‏های معاصرین
بسیار توجه داشتند و همین خصوصیت، درس ایشان را نو می‏ساخت

فروردین 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31