
پرستاري از پدر
در زمانهای گذشته پدری که چهار پسر داشت بیمار شد.یکی از پسرانش اورا پرستاری کرد تا مرد.پس از مرگ پدربا کمال تعجب اظهار کرد که ارثی از مال پدر نمی خواهد.برادران هم خوشحال شدند!شبی پسر خواب دید پدرش به او می گوید:صد اشرفی در فلان محل هست برو بردار.پسر پرسید:آیا در آن صد اشرفی برکت هست؟پدر گفت:خیر.پسرهم قبول نکرد.چند وقت بعد دوباره خواب دید پدر می گوید:ده اشرفی در فلان محل هست.باز پسر پرسید:درآن برکت هست؟وپدر گفت:خیر.بار سوم پدر گفت یک دینار وپسر باز پرسید:برکت دارد؟واین بار پدر گفت:بلی.
پسر رفت ویک دینار را برداشت و چون گرسنه بودند ناچار شد با آن یک ماهی در حال گندیدن بخرد.وقتی خواستند ماهی را بخورند ناگهان از داخل شکمش دو مروارید گرانبها بیرون آمد.یکی از آنها را به سی بار قاطر طلا فروخت.سلطان که این را شنید قاصدی فرستاد وگفت:این مروارید باید زوج باشد.اگر آن یکیرا به سلطان بفروشی آن را به دوبرابر قیمت می خرد.واینگونه جوان ثروتمندشد.
نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط فرهنگی در 1391/03/08 ساعت 10:41:59 ق.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |